|
آمدی ، مرا خواندی ، در من هر آنچه بود درک کردی و رفتی .... من ماندم و حسرت ِ نگاهی که هرگز از آن ِ من نشد. من ماندم و تمام روزهای ِ بی تو. نه ، برای ِ نبودنت ، روز مقیاس ِ بزرگی است.... من ماندم و تمام ِ لحظه های ِ بی تو.... و اکنون دور از من ، نزدیک تر از هر لحظه به من هستی.... اینبار نیازی به تمنا نیست..... چرا که تو را آنگونه که می خواهم کنارم حس می کنم..... می آیی ، دوباره، هزار باره ، برای ِ از بر کردن ِ تمام ِ واژه های بی انتهایم.... و من تمام شدنی نیستم.... من واژه خلق می کنم و خالق اسیر ِ مخلوق نیست.... پس همواره خواهی آمد.... نیامده رفتی ، رفتن نشان از بودن دارد.... اما تو که ادعا داشتی نبودی همراه ِ من.... پس رفتنت چه معنی دارد جز اعتراف به بودن در لحظه هایم؟ و رفتن همیشه شبیه به رفتن نیست.... گویی رجعتی باشد به درون ِ من... نه عزیز ِ دل.... مهرت را به امانت نگاه می دارم... زیرا می دانم که باز می آیی و من همواره امانت دار ِ خوبی هستم.....
بر سر درختان سرخ ، قار قار کلاغان سیاه
آدمیان ، عده ای سنگ به دست و گروهی غرق به خون شعر پاییز زمستان ، قصه از سبزی بهار می خواندند . . . ........................................................ آتشی بر دل هر ، جان سیاه منفور ، خنجری بر دل ما ، از دل هر شب کور اگر آن کرکس پیر ، دل به کشتن داده است . . . من و تو بسیاریم . . . من و تو رنگ بهار ، من و تو آزادیم ، هر نفس با فریاد . . . اینچنین بر تن خود ، سر هر چشمه ی خون دانه ای می کاریم . . .
چشمانت نگاهم را اسیر می کنند ،
به بند می کشی مرا با جادوی لب خنده هایت . . . و دوستت دارم ، برای همیشه . . .
به راستی تحمل زندگی سخت است ، ولی نباید چنین ضعفی را اقرار کرد ! ما همه ، حیوانات بارکش و خرهای نر و ماده ی خوبی هستیم ! ما را چه شباهتی است با غنچه ی گل سرخی که حتی از افتادن یک قطره آب بر بدنش می لرزد .
وقتی می خواهید تعالی یابید به بالا می نگرید اما من به پایین خود نظر می افکنم زیرا هم اکنون تعالی یافته ام . کیست در بین شما که بتواند هم تعالی یابد هم بخندد ؟! من پرواز کردن را آموخته ام و دیگر احتیاج ندارم کسی مرا به حرکت کردن وادارد. اکنون مرا وزنی نیست . اکنون من پرواز می کنم و خود رادر زیر خود می یابم . اکنون خدایی در باطن من به رقص در آمده است . خدایی به وسعت نادانی و احساس من ! چنین گفت زرتشت
اصلا لازم نیس آدم باشین ! کافیه فقط روزی چند بار هی دولا راست بشین ! به همین سادگی ، به همین خوشمزگی . . . خدایتان بیامرزاد !!
بودن یا شدن ، مسئله این است ! ذهن ، قلب ، بودن را اینگونه معنا می کنم که پست بماند : دنیایی که از حجم سهمگین تاریکی ، از خشم چشمهای قاتل ، از بودن این همه درد بی درمان و از وحشت نبودن دستی مهربان ، رو به خاموشی است . زمینی به وسعت تنهایی که می کشد مرا به سوی خویش تا زیر پا لگد کنم گذشته های شیرین ، همیشه ی تلخ را . آسمانی به رنگ سرخ ، ورق ورق سیاه ، بی هیچ نشانه ای از زلال آبی ها . و این ها همه اسیر بودن اند ، من اما آزادم از زنجیر ، من تمام شدم از بندگی . . . می دانی با وجود ظلم تو ، ذهن وحشی به این می اندیشد : گرفتار بودن در غم بودن . . . دنیای من پر از رهایی است ، شدن از تفکر من هست می شود ، نمی خواهم بیش از این ذلت بودن را به دوش بکشم ، تو ما را محکوم می کنی به مردن ، به دیگر نشدن ، تو به خیال خودجهانی ساخته ای لایق بودن ، آن سوی شدن ، روزی ، جایی ، نخواهیم دید هرگز ! می خواهم باشم تا زندگی کنم ، من محاط شده ام در فضایی نفس گیر که عجیب زنده اند آدمیان ! تو زندان تن می سازی ، من در حسرت آزادی ام ، اینچنین ماندن تا کجا ؟ خسته ام از آنچه تو می خواهی باشم ، آسوده ام که دیگر صدایت نیست ، تا اوج می روم که حضورت مرگ بیافریند باز ، مرده ای که می کشد هنوز ، خیالی پوچ زنده می کند مرا . . . بودن به سمت تو بیداد می کند . من می شوم به هر سو که گم کنم تو را ، به سنگها ، به خارها،بگو روان شوند . شدن مرا می برد تا مرز روشنی ، تا بی نهایت خودم ، آنجا که زمان در دستان من به تقلای جان می افتد ، آنجا که تو هیچ هم نیستی . . . چرا دنیای تو رنگ خون ، رنگ درد می شود ؟ چرا برای خواستن اسیر می شویم ؟ پر پرواز دیگر شکستنی نیست ، پرنده ی من هیچگاه مردنی نیست . . . به سمت نبودنت پرواز می کنم ، در میانه ی راه اگر خاموش ماندم به دل نگیر ،حرفها برای نگفتن دارم ، غمی نیست تنها بمانم ، بی همسفر تو را دور می زنم . تو از ذهن ویرانگر من می ترسی ، تو را نباید این گونه نزدیک پیدایت کرد ! حال همه ی تو در دستان من است ، به حرف دلم ، دست هایم را مشت می کنم ، نفس بزن ، ذره ذره بمیر در وجودم . . .
یه جاده است که باید رفت و رفت و رفت . . .
یه بن بسته که باید ایستاد و ایستاد و ایستاد . . . اهل کجایی؟ سفید یا سیاه؟
چرا دستات بوی خون میده ؟ آدم کشتی ؟ چرا چشات سرخ شدن ؟ گریه کردی؟ چرا دهنت بوی مرگ میده ؟ نکنه گفتی مرگ بر . . . چرا داد میزنی ؟ هنوز خفه نشدی ؟ چرا گوسفند نمیشی ؟ مگه ما چوپان نیستیم ؟ چرا تهمت میزنی ؟ چوپان که دروغگو نمیشه ! چرا انگشت نداری ؟ نکنه رنگش کردی ؟ چرا تنها نمیشی ؟ مگه ما دوستاتو زیر پا له نکردیم ؟ چرا مرگ بر من ؟ مگه ما با هم دشمنیم ؟ نه ، به قول شاهین : عدوی تو نیستم من ، انکار توام . . . اینجا یک نفر هست . . . که باید کشت ، پس همه با هم دستهایمان را مشت کنیم .
از نبودن تو ، تا شبهایی که به یادت سحر نشد . . . از زخم هایی که به جانم افتاده است ، تا لحظه ی خواستن چشمهایت . . . راهی نمانده است . اما بی تو ، آرزوهایم خفه شده اند ، ذره ذره جان دادند تا به اینجا که نیستی برسم . . . مثل همین لحظه که می نویسم برایت ، من مانده ام ، با یادی که از حضورت ساخته ام در یادم . . . من و نبودن و نبودن و نبودنت . . . . . اما بی خیال ! جایی دیگر تو را خواهم جست ، شاید جایی دیگر ، خیلی دور ، خیلی نزدیک . . .
دستهایش آزادی را فریاد می زدند ، بر دهانش مرگ بر ظلم ، از این همه سکوت ، از این مرگ تدریجی ، خسته و دلگیر بود ، حال من اینجا به یاد او وجودش را فرشته می بینم . . . و ای کاش همه با هم " ندا " می شدیم
بیایید به یاد شهیدان راه آزادی ، فردایی سرخ بسازیم . . .
مدتی است رفته ای از اینجا . . .
من اما خودم را میان هیاهوی شهر پنهان کرده ام ، شاید از یادت ببرم لحظه ای وقتی کم کم به آخر می رسد ، نفس هایم در هوای بودن تو باز حرف دلم این است : کاش . . . کاش بدانی یاد تو بی وجودت زیبایت ، سخت و نفس گیر است . . .
دوست داشتن شاید همین باشد که از لطافت گل هم بخوانی ، سختی زندگی را
یا از سردی دستهای غریبه ، بوی نامردی را دوست داشتن شاید این است که رفیق باشی . . . تا نیمه های راه گم شوی ! دوست داشتن مگر نوشتن از روزهای خوش است ؟ مگر اسیر سکوت سرد این روزهای درد بودن است ؟ دوست داشتن هیچکدام نیست ! می گویم برایت چیست احساسی را که وجودت آرام می گیرد شاید . . . می نویسم از درد هایی که گاه بر شانه هایت سنگین می نماید آن قدر عمیق که نمی شود را باور کنی ! یا آن طور ضعیف باشی و دل مرده ، که نتوانی بر زبان آوری نتوانستنت را ! دوست داشتن ، بودن و خالی شدن از تمام لحظه های نا خواسته است ! لحظه های نا خواسته ؟! این را می گویم که تو اگر نخواهی زندگی را این طور که هست زندگی کنی ، روزی خواهد آمد که رویاهایت را نیز دوست نتوانی داشت ! یا اگر جنس دوست داشتنت زلال آب چشمه نباشد ، از این هجوم سخت که می کشد تمام بچه های غرق کوچه را خراب می شوی . . . دوست داشتن رسیدن و ندیدن است . . . مثل قلب هایی که به یاد معشوق گریختند ، از این حجم شلوغ عشق مردگی ! از اینکه این جسم عظیم و خرد و کوچک است ! هوار می شوم در فضا . . . باز هوای تو ، پر از کبوتر است . . . دوست داشتن دیده ام چه ساده گم می شود ، میان منطق لحظه های همیشه ! دوست داشتن شنیده ام ، گناه از تو گفتن است ، دوست داشتن شاید حرفهای زیر لب است ، "خدا بزرگه درست میشه ! " ولی می دانی چیست؟ من از تمام آنچه خدا می خوانیش پر شده ام ! که درون سینه ام خدایی ساخته ام پر از شنیدنی است ، پر از نخوانده هاست ، تمام گفته ها ، هر آنچه تو نوشته ای ، من از خودم رسیده ام و حرف آخر برای تو : دوست داشتن گاهی زیادی می شود بر دلت ، گاه سنگین می شود قلبت ، که انگار می افتد به زیر پا . . . و چه دیر فهمیدی که گم شدی خودت تا آخر تنهایی . . .
همین کابوس زشت ، که به جانم چنگ می اندازد و گاهی قرمز ! . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . می شد از اسم من و یاد خودت آرام گیری می شد از سختی دل ، از همه خواستنم ، از تن خسته و سرد ، از من پر غم و درد ، پر و لبریز شوی ، ولی افسوس که این راه مرز هیچستان است ، ولی ای وای که این عشق ، ساده و تو خالی است ، . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . انگار چرکنویس روزگارم شروع شده . . . حالا تا میتونی خط خطی اش کن . . . اصلا می تونی یه مداد مشکی باشی و برگ برگ زندگی مرده ام رو سیاه کنی ، . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . و خواهد بود ! . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . دلنشین باش تا کسی آرام آرام در نگاهت ، ر وجودت ، تمام تار و پودت ، بسوزد و بسوزد و بسوزد ؛تا به آخر برسد . . . و باز خواهد بود ! تو با من نیستی ، راست می گویند از من دوری ، و تو هرگز ، نخواهی بود و نخواهی توانست که خیال با تو بودنت را که هوای از تو گفتنت را ، بگیری از وجود عاشقم . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . ببین ته این بازی تلخ . . . هیچ به هیچ ، من بردم !
من بچه جنوب شهر نیستم !
اما . . . صفای صداقتشان را احساس می کنم ، لطافت آینه هایشان را می فهمم ، پاکی رویاهایشان را دوست می دارم، گرمی صدایشان را می خوانم ، مهربانی دستهایشان را لمس می کنم ، و با سادگی نگاهشان آرام می گیرم . . . و مردمان جنوب همه این گونه اند ، من از خانه ام فاصله ها را نزدیک می بینم ، دنیای من پسر بچه ای بیست ساله می خواهد که درد کشیده باشد ، و درد کشیدن را این گونه باور کرده ام : باید پروانه باشی ، بسوزی تا شمع زندگیت را سوسوزنان زنده بداری ، باید از آنچه بودی و هستی و خواهی بود اشباع شده باشی! باید از لاشخورهایی که به تو فکر می کنند ، برایت دل می سوزانند وانگار دوستت دارند ! ، بیزار باشی ، باید وحشی شوی !! باید در بیست سالگی فرسوده باشی ، باید از دوردست ها باید از هر راه دور ، دوستانت را ، خواهران برادرانت را ، پدر را مادرت را ، تا من از جنوب شهر نیامده ام ، اما روح و جسم خسته ام بیست سال است که از عطر لطیف سادگی ، لبریز و سرشار است . . . من از آنجا که گرمای دلهاشان ، هوا را به آتش کشیده است !
گرگ نخواهم شد !
و این بار ذهن بیمارم ، از تو یادی نمی کند . . . کاش می دانستم چرا ؟؟
دو دقیقه و چهل و نه ثانیه ! آرام بودم انگار !
تو واحد نشستی و یه آخونده مدام داره در گوشت وز وز میکنه ، کافیه فقط دفترتو باز کنی
و هر چی فحش بلدی براش بنویسی ! بعدش هم میپری پایین و یه نخ میری میشینی تو مترو میبینی یکی هست که نمی تونه حرف بزنه اما اینقدر معصوم نگاه شوهرشو میخونه که تو احساس حقارت می کنی و بازم هر چی بد و بیراه تو ذهنت میاد می نویسی رو کاغذ و اما این بار طرفت دیگه اون مرتیکه ریش و پشمی نیست ! تو با خودت درگیری . . . یا اینکه سر کلاس نشستی و استاده فقط داره ... در و دیوار میگه ، خب اینم راهش اینه که بری تو راهرو برای دهمین بار از برنامه کلاسیش عکس بگیری !! اما خودت هم نفهمی داری چه غلطی می کنی! اصلا هر وقت دلت میگیره ، اونقدر که انگار میخواد تو سینه ات مچاله بشه ، بهتره بری تو ارض العشاق دانشگاه ! یه نیمکت بذاری جلوت و پاهاتو دراز کنی ، تازه یادت میفته که آتیش نداری !! اما تو هنوز جون داری ، اینقدر که تن لاغر کج و کوله تو تکون بدی ، بری یه فندک ورداری و باز بشینی که کوفت کردی !! اصلا اینقدر بکش که خفه بشی بی اراده کثیف!! پ.ن : "همیشه از وقتی شروع میشه که اومدم تو این خراب شده مثلا دانشجو باشم!" اه ، چرا این تلخی تموم نمیشه ؟ مث این میمونه که یه لیمو شیرین رو بکوبی به دیوار بعد قورتش بدی !!
چقدر سخته وقتی اینقدر واست مهم باشه که برای یه لحظه دیدنش به زمین و
واسه اينكه حس كني همراهشي ساعت ها منتظرش بموني كه برگرده ، دلت بگيره ازهمه كس تا دلتنگش بشي . . . اما حتي بودنت براش مهم نیست ، حتي از وجودت بدش بياد ، از نبودنت و هر لحظه يه عمر پير شدنت غمگين نمی شه . . . بازم تلخي و بدبختي قلبتو چنگ ميزنه . . . اما بازم مهم نيست ، مهم نيست كه داري ذره ذره تموم ميشي . . . مهم نیست که هر شب خوابشو ببینی . . . مهم نیست که اصلا تو چی بخوای ! تنها چیزی که برات مهمه و به امیدش زنده ای اینه : چقدر شيرين مي خنده !!
|
![]()
LinKs
اندرمیان
خواب خوب ابراهیم رها بی بی گل حرفهای ما هنوز ناتمام اینترنت آزاد اندرمال کدئین "ایستاده خواهم مرد" حرفهای رایگان توهُّماتِ يك آميبِ 45 كروموزومي قورباغه ای با چشمان قرمز میرزا قلمدون قصه تو هبوط م س خ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ArChiVeآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 |