تبليغاتX
Nothing Else Matters . . .

Nothing Else Matters . . .

. . . حرفهایی برای نگفتن


آمدی ، مرا خواندی ، در من هر آنچه بود درک کردی و رفتی ....

من ماندم و حسرت ِ نگاهی که هرگز از آن ِ من نشد.

من ماندم و تمام روزهای ِ بی تو.

نه ، برای ِ نبودنت ، روز مقیاس ِ بزرگی است....

من ماندم و تمام ِ لحظه های ِ بی تو....

و اکنون دور از من ، نزدیک تر از هر لحظه به من هستی....

اینبار نیازی به تمنا نیست.....

چرا که تو را آنگونه که می خواهم کنارم حس می کنم.....

می آیی ، دوباره، هزار باره ،

برای ِ از بر کردن ِ تمام ِ واژه های بی انتهایم....

و من تمام شدنی نیستم....

من واژه خلق می کنم و خالق اسیر ِ مخلوق نیست....

پس همواره خواهی آمد....

نیامده رفتی ، رفتن نشان از بودن دارد....

اما تو که ادعا داشتی نبودی همراه ِ من....

پس رفتنت چه معنی دارد جز اعتراف به بودن در لحظه هایم؟

و رفتن همیشه شبیه به رفتن نیست....

گویی رجعتی باشد به درون ِ من...

نه عزیز ِ دل.... مهرت را به امانت نگاه می دارم...

زیرا می دانم که باز می آیی و من همواره امانت دار ِ خوبی هستم.....


این نوشته رو تو وبلاگ "ایستاده خواهم مرد" خوندم واحساس کردم چقدر حرف دل من این هاست !

 

PoSted On Wed 28 Oct 2009| aT 21:43| bY 49 |

OuToFoRdeR

بر سر درختان سرخ ، قار قار کلاغان سیاه

آدمیان ،

عده ای سنگ به دست

و گروهی غرق به خون

شعر پاییز زمستان ، قصه از سبزی بهار می خواندند . . .

........................................................

آتشی بر دل هر ، جان سیاه منفور ،

خنجری بر دل ما ، از دل هر شب کور

اگر آن کرکس پیر ، دل به کشتن داده است  . . .

من و تو بسیاریم . . .

من و تو رنگ بهار ، من و تو آزادیم ،

هر نفس با فریاد . . .

اینچنین بر تن خود ،

سر هر چشمه ی خون

دانه ای می کاریم . . .

 

PoSted On Sat 17 Oct 2009| aT 21:29| bY 49 |

OuToFoRdeR

چشمانت نگاهم را اسیر می کنند ،

به بند می کشی مرا با جادوی لب خنده هایت . . .

و دوستت دارم ، برای همیشه . . .

 

PoSted On Thu 8 Oct 2009| aT 1:24| bY 49 |

OuToFoRdeR

به راستی تحمل زندگی سخت است ، ولی نباید چنین ضعفی را اقرار کرد ! ما همه ، حیوانات بارکش و خرهای نر و ماده ی خوبی هستیم ! ما را چه شباهتی است با غنچه ی گل سرخی که حتی از افتادن یک قطره آب بر بدنش می لرزد .

وقتی می خواهید تعالی یابید به بالا می نگرید اما من به پایین خود نظر می افکنم زیرا هم اکنون تعالی یافته ام . کیست در بین شما که بتواند هم تعالی یابد هم بخندد ؟!

من پرواز کردن را آموخته ام و دیگر احتیاج ندارم کسی مرا به حرکت کردن وادارد.

اکنون مرا وزنی نیست . اکنون من پرواز می کنم و خود رادر زیر خود می یابم . اکنون خدایی در باطن من به رقص در آمده است . خدایی به وسعت نادانی و احساس من !

 چنین گفت زرتشت

 

PoSted On Sat 5 Sep 2009| aT 17:59| bY 49 |

OuToFoRdeR

اصلا لازم نیس آدم باشین !

کافیه فقط  روزی چند بار هی دولا راست بشین !

به همین سادگی ، به همین خوشمزگی . . . 

خدایتان بیامرزاد !! 

 

PoSted On Tue 18 Aug 2009| aT 21:50| bY 49 |

OuToFoRdeR

بودن یا شدن ، مسئله این است !

ذهن ، قلب ، خدا . . .

بودن را اینگونه معنا می کنم که پست بماند : دنیایی که از حجم سهمگین تاریکی ، از خشم

چشمهای قاتل ، از بودن این همه درد بی درمان و از وحشت نبودن دستی مهربان ، رو به

خاموشی است . زمینی به وسعت تنهایی که می کشد مرا به سوی خویش تا زیر پا لگد کنم

گذشته های شیرین ، همیشه ی تلخ را . آسمانی به رنگ سرخ ، ورق ورق سیاه ، بی هیچ

نشانه ای  از زلال آبی ها .

و این ها همه اسیر بودن اند ، من اما آزادم از زنجیر ، من تمام شدم از بندگی . . .

می دانی با وجود ظلم تو ، ذهن وحشی به این می اندیشد : گرفتار بودن در غم بودن . . .

دنیای من پر از رهایی است ، شدن از تفکر من هست می شود ، نمی خواهم بیش از این

ذلت بودن را به دوش بکشم ، تو ما را محکوم می کنی به مردن ، به دیگر نشدن ،  تو به خیال

خودجهانی ساخته ای لایق بودن ، آن سوی شدن ، روزی ، جایی ، نخواهیم دید هرگز !

می خواهم باشم تا زندگی کنم ، من محاط شده ام در فضایی نفس گیر که عجیب زنده اند

آدمیان ! تو زندان تن می سازی ، من در حسرت آزادی ام ، اینچنین ماندن تا کجا ؟ خسته ام

از آنچه تو می خواهی باشم ، آسوده ام که دیگر صدایت نیست ، تا اوج می روم که حضورت مرگ

بیافریند باز ، مرده ای که می کشد هنوز ، خیالی پوچ زنده می کند مرا . . .

بودن به سمت تو بیداد می کند . من می شوم به هر سو که گم کنم تو را ، به سنگها ، به

خارها،بگو روان شوند . شدن مرا می برد تا مرز روشنی ، تا بی نهایت خودم ، آنجا که زمان در

دستان من به تقلای جان می افتد ، آنجا که تو هیچ هم نیستی . . . 

چرا دنیای تو رنگ خون ، رنگ درد می شود ؟ چرا برای خواستن اسیر می شویم ؟ پر پرواز دیگر

شکستنی نیست ، پرنده ی من هیچگاه مردنی نیست . . .

به سمت نبودنت پرواز می کنم ، در میانه ی راه اگر خاموش ماندم به دل نگیر ،حرفها برای نگفتن

دارم ، غمی نیست تنها بمانم ، بی همسفر تو را دور می زنم .

تو از ذهن ویرانگر من می ترسی ، تو را نباید این گونه نزدیک پیدایت کرد ! حال همه ی تو در

 دستان من است ،

به حرف دلم ، دست هایم را مشت می کنم ، نفس بزن ، ذره ذره بمیر در وجودم . . .  

 

 

PoSted On Sun 2 Aug 2009| aT 21:29| bY 49 |

OuToFoRdeR

یه جاده است که باید رفت و رفت و رفت . . .

یه بن بسته که باید ایستاد و ایستاد و ایستاد . . .

اهل کجایی؟ سفید یا سیاه؟


چرا دستات بوی خون میده ؟ آدم کشتی ؟

چرا چشات سرخ شدن ؟ گریه کردی؟

چرا دهنت بوی مرگ میده  ؟ نکنه گفتی مرگ بر . . .

چرا داد میزنی ؟ هنوز خفه نشدی ؟

چرا گوسفند نمیشی ؟ مگه ما چوپان نیستیم ؟

چرا تهمت میزنی ؟ چوپان که دروغگو نمیشه !

چرا انگشت نداری ؟ نکنه رنگش کردی ؟

چرا تنها نمیشی ؟ مگه ما دوستاتو زیر پا له نکردیم ؟

چرا مرگ بر من ؟ مگه ما با هم دشمنیم ؟


نه ، به قول شاهین :

عدوی تو نیستم من ، انکار توام . . .

 

اینجا یک نفر هست . . .

که باید کشت ،

پس همه با هم دستهایمان را مشت کنیم . 

 

PoSted On Sun 19 Jul 2009| aT 2:36| bY 49 |

OuToFoRdeR


از نبودن تو ،

تا شبهایی که به یادت سحر نشد . . .

از زخم هایی که به جانم افتاده است ،

تا لحظه ی خواستن چشمهایت  . . .

راهی نمانده است .

اما بی تو ،

آرزوهایم خفه شده اند ،

ذره ذره جان دادند تا به اینجا که نیستی برسم . . .

مثل همین لحظه که می نویسم برایت  ،

من مانده ام  ،

با یادی که از حضورت ساخته ام در یادم . . . 

من و نبودن و نبودن و نبودنت . . . . .  

اما بی خیال !

جایی دیگر تو را خواهم جست ، 

 

شاید جایی دیگر ، خیلی دور ، خیلی نزدیک . . .

 

 

PoSted On Sun 5 Jul 2009| aT 14:57| bY 49 |

OuToFoRdeR


دستهایش آزادی را فریاد می زدند ،

 

بر دهانش مرگ بر ظلم ،

 

از این همه سکوت ،

 

از این مرگ تدریجی  ،

 

 خسته و دلگیر بود ،

 

حال من اینجا به یاد او

 

وجودش را فرشته می بینم . . .

 

و ای کاش همه با هم " ندا " می شدیم


بیایید به یاد شهیدان راه آزادی ،

 

فردایی سرخ بسازیم  . . .

 

 

PoSted On Fri 22 May 2009| aT 21:29| bY 49 |

OuToFoRdeR

مدتی است رفته ای از اینجا  . . .

من اما خودم را

میان هیاهوی شهر پنهان کرده ام ،

شاید از یادت ببرم لحظه ای

وقتی کم کم به آخر می رسد ، نفس هایم در هوای بودن تو

باز حرف دلم این است :

کاش . . .

کاش بدانی

یاد تو

بی وجودت زیبایت ،

سخت و نفس گیر است . . .

 

PoSted On Thu 21 May 2009| aT 16:34| bY 49 |

OuToFoRdeR

دوست داشتن شاید همین باشد که از لطافت گل هم بخوانی ، سختی زندگی را

یا از سردی دستهای غریبه ، بوی نامردی را

دوست داشتن شاید این است که رفیق باشی  . . .

تا نیمه های راه گم شوی !

دوست داشتن مگر نوشتن از روزهای خوش است ؟

مگر اسیر سکوت سرد این روزهای درد بودن است ؟

دوست داشتن هیچکدام نیست !

می گویم برایت چیست احساسی را

که وجودت آرام می گیرد شاید . . .

می نویسم از درد هایی که گاه بر شانه هایت سنگین می نماید

آن قدر عمیق که نمی شود را باور کنی !

یا آن طور ضعیف باشی و دل مرده ، که نتوانی بر زبان آوری نتوانستنت را !

دوست داشتن ، بودن و خالی شدن از تمام لحظه های نا خواسته است ! 

لحظه های نا خواسته ؟!

این را می گویم که تو اگر نخواهی زندگی را این طور که هست زندگی کنی ،

روزی خواهد آمد که رویاهایت را نیز دوست نتوانی داشت !

یا اگر جنس دوست داشتنت زلال آب چشمه نباشد ،

از این هجوم سخت که می کشد تمام بچه های غرق کوچه را

خراب می شوی . . .

دوست داشتن رسیدن و ندیدن است . . .

مثل قلب هایی که به یاد معشوق گریختند ،

از این حجم شلوغ عشق مردگی !

از اینکه این جسم عظیم و خرد و کوچک است !

هوار می شوم در فضا . . .

باز هوای تو ،

پر از کبوتر است  . . .

 

دوست داشتن دیده ام چه ساده گم می شود ،

میان منطق لحظه های همیشه !

دوست داشتن شنیده ام ،  گناه از تو گفتن است ،

دوست داشتن شاید حرفهای زیر لب است ، "خدا بزرگه درست میشه ! "

ولی می دانی چیست؟

من از تمام آنچه خدا می خوانیش  پر شده ام !

که درون سینه ام خدایی ساخته ام

 پر از شنیدنی است ،

پر از نخوانده هاست ،

تمام گفته ها ، هر آنچه تو نوشته ای  ،

من از خودم رسیده ام

 

و حرف آخر برای تو :

دوست داشتن گاهی زیادی می شود بر دلت ،

گاه سنگین می شود قلبت ، که انگار می افتد به زیر پا . . .

و چه دیر فهمیدی

که گم شدی خودت

تا آخر تنهایی  . . .

 

PoSted On Sat 9 May 2009| aT 23:52| bY 49 |

OuToFoRdeR


 
با خود عهد کرده بودم که فراموش خواهی شد ،
 
چه خیال خام احمقانه ای ،
 
پرید از سرم !
 

همین کابوس زشت ، که به جانم چنگ می اندازد
 
زیر پا لگد می کند ، ته مانده ی سیاهچاله های متروک ذهنم را . . .
 
رویای شیرین کودکی ها را . . .
 
و تاریکی . . .
 
درد . . .
 
تنهایی . . .
 
تمام داشته هایم از وجود تو  . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
 
و این سوال همیشه :
 
 دنیای بی تو
 
چه رنگی خواهد شد ؟
 
به گمانم سیاه ، خاکستری . . .

و گاهی قرمز ! 

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
 
می شد از آن دور های دلم پیدا شوی ،

می شد از اسم من و یاد خودت آرام گیری  

می شد از سختی دل ،

از همه خواستنم ،

از تن خسته و سرد ، از من پر غم و  درد ،

پر و لبریز شوی ،

ولی افسوس که این راه

مرز هیچستان است ،

ولی ای وای که این عشق ،

ساده و تو خالی است ،

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

انگار چرکنویس روزگارم شروع شده . . . 

حالا تا میتونی خط خطی اش کن  . . .

اصلا می تونی یه مداد مشکی باشی و برگ برگ زندگی مرده ام رو سیاه کنی  ،

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

و خواهد بود !

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

دلنشین باش تا کسی آرام آرام در نگاهت ،

ر وجودت ،  تمام تار و پودت ،

بسوزد و بسوزد و بسوزد ؛تا به آخر برسد . . .

و باز خواهد بود !

تو با من نیستی ،

راست می گویند از من دوری ،

و تو هرگز ، نخواهی بود و نخواهی توانست که خیال با تو بودنت را

که هوای از تو گفتنت را ،

بگیری از وجود عاشقم . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

ببین 

ته این بازی تلخ . . .

هیچ به هیچ ، من بردم !

 

PoSted On Mon 27 Apr 2009| aT 14:36| bY 49 |

OuToFoRdeR

من بچه جنوب شهر نیستم !

اما . . .

صفای صداقتشان را احساس می کنم ، لطافت آینه هایشان را می فهمم ،

پاکی رویاهایشان را دوست می دارم، گرمی صدایشان را می خوانم ، مهربانی

دستهایشان را لمس می کنم ،

و با سادگی نگاهشان آرام می گیرم . . .

 

و مردمان جنوب همه این گونه اند ،

من از خانه ام فاصله ها را نزدیک می بینم ،

دنیای من پسر بچه ای بیست ساله می خواهد که درد کشیده باشد ،

و درد کشیدن را این گونه باور کرده ام  :

باید پروانه باشی ، بسوزی تا شمع زندگیت را سوسوزنان زنده بداری ،

باید از آنچه بودی و هستی و خواهی بود اشباع شده باشی!

باید از لاشخورهایی که به تو فکر می کنند ، برایت دل می سوزانند وانگار دوستت

دارند ! ،

بیزار باشی ،

باید وحشی شوی !!

باید در بیست سالگی فرسوده باشی ،

باید از دوردست ها  باید از هر راه دور ، دوستانت را ، خواهران برادرانت را ، 

پدر را مادرت را ، تا خدا دوست داشته باشی . . .

من از جنوب شهر نیامده ام ،

اما روح و جسم خسته ام بیست سال است که از عطر لطیف سادگی ،

لبریز و سرشار است  . . .

من از آنجا  که گرمای دلهاشان ، هوا را به آتش کشیده است !


و همین است که هرگز، 

گرگ نخواهم شد !


و این بار ذهن بیمارم ، از تو یادی نمی کند . . .

کاش می دانستم چرا ؟؟

 

PoSted On Tue 21 Apr 2009| aT 14:26| bY 49 |

OuToFoRdeR

دو دقیقه و چهل و نه ثانیه !

تقاص تمام لحظه های بی تو . . .

 آرام بودم انگار !

 

PoSted On Sun 19 Apr 2009| aT 21:34| bY 49 |

OuToFoRdeR

تو واحد نشستی و یه آخونده  مدام داره در گوشت وز وز میکنه ، کافیه فقط دفترتو باز کنی 

و هر چی فحش بلدی براش بنویسی !

بعدش هم میپری پایین و یه نخ سیگار مبخوری !!

میری میشینی تو مترو میبینی یکی هست که نمی تونه حرف بزنه اما اینقدر معصوم 

نگاه شوهرشو میخونه که تو احساس حقارت می کنی و بازم هر چی بد و بیراه تو ذهنت 

میاد می نویسی رو کاغذ و اما این بار طرفت دیگه اون مرتیکه ریش و پشمی نیست !

تو با خودت درگیری . . .

یا اینکه سر کلاس نشستی و استاده فقط داره ... در و دیوار میگه ، خب اینم راهش اینه که

بری تو راهرو برای دهمین بار از برنامه کلاسیش عکس بگیری !! اما خودت هم نفهمی

داری چه غلطی می کنی!

اصلا هر وقت دلت میگیره ، اونقدر که انگار میخواد تو سینه ات مچاله بشه ، بهتره بری تو

ارض العشاق دانشگاه ! یه نیمکت بذاری جلوت و پاهاتو دراز کنی ، تازه یادت میفته

که آتیش نداری !! اما تو هنوز جون داری ، اینقدر که تن لاغر کج و کوله تو تکون بدی ،

بری یه فندک ورداری و باز بشینی سیگار بکشی و همیشه هم آخرین نخ سیگاری بوده

که کوفت کردی !!  اصلا اینقدر بکش که خفه بشی بی اراده کثیف!!

 پ.ن : "همیشه از وقتی شروع میشه که اومدم تو این خراب شده مثلا دانشجو باشم!"

اه ، چرا این تلخی تموم نمیشه ؟  

مث این میمونه که یه لیمو شیرین رو بکوبی به دیوار بعد قورتش بدی !!

 

 

PoSted On Tue 10 Mar 2009| aT 23:12| bY 49 |

OuToFoRdeR

چقدر سخته وقتی اینقدر واست مهم باشه که برای یه لحظه دیدنش به زمین و

 زمان  فحش بدی ،

 واسه اينكه حس كني همراهشي ساعت ها منتظرش بموني كه برگرده ،

 دلت بگيره ازهمه كس تا دلتنگش بشي . . . 

 اما حتي بودنت براش مهم نیست  ، حتي از وجودت بدش بياد ،

 از نبودنت و هر لحظه يه عمر پير شدنت غمگين نمی شه . . .

 بازم تلخي و بدبختي قلبتو چنگ ميزنه  . . .

 اما بازم مهم نيست ،

 مهم نيست كه داري ذره ذره تموم ميشي . . .

 مهم نیست که هر شب خوابشو ببینی . . .

 مهم نیست که اصلا تو چی بخوای !

 تنها چیزی که برات مهمه و به امیدش زنده ای اینه : چقدر شيرين مي خنده !!

 

 

PoSted On Tue 3 Mar 2009| aT 3:44| bY 49 |

OuToFoRdeR